امیرمحمدجانامیرمحمدجان، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره

امیرمحمد امپراطور کوچک ما

داستان آموزنده

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد. او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند . وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي&zw...
9 تير 1391

صحبت کردن امیر محمد

ماما بوام ماهاونی ددست می هنی؟  ترجمه:مامان برام ماکارونی درست می کنی؟(ساعت 11شب اقا به خاطر دیدن تبلیغ  تلویزیون ماکارونی می خواد)   ماما اهای دتر دندونتو می هشه ترجمه:مامان آقای دکتر دندونتو می کشه.اینو وقتی می گی که دوست نداری کسی خوراکی مورد علاقت بخوره.   عمو سعید وفته ووزش بهنه هوی بشه دس بخونه باب جون هابیده؟ننجو وفته هونشون... ترجمه:عمو سعید رفته ورزش بکنه  قوی بشه باباجون خوابیده؟ننجون (مامان جون) رفته خونشون... ...
9 تير 1391

عکس شمال

      امیرجان درهفت ماهگی  رفته شمال   پارسا جان خاله چون می دونست اسپایدرمن رو دوست داری عکستو گذاشت توقاب اسپایدری.     ...
3 تير 1391

پند مادر

امیر ! ای کودک دردانه من چراغ تابناک خانه من صفا آوردی مشتاق دیدار امیرم! منتی برما نهادی که پا بر دیدهء مادر نهادی به تو گفتم در اینجا پای مگذار عنان مرکب خود را نگهدار در این سامان بغیر از شور و شر نیست شرافت جز بدست سیم و زر نیست شرف اصلا خریداری ندارد نجابت هیچ بازاری ندارد همه درنده یک سر دو گوشند همه گندم نما و جو فروشند عبادت جای خود را بر ریا داد صفا و راستگوئی از مد افتاد جوانمردان تهی دست وتهی پای لئیمان را بساط عیش بر جای نصیحت ها ترا بسیار کردم مواعظ را بسی تکرار کردم که اینجا پا منه کارت خراب است مبین دریای دنیا را همچو سراب است ولی حرف مرا نا شنیدی ز حوران بهشتی پا کشیدی قدم را از ع...
30 خرداد 1391