پند مادر
امیر ! ای کودک دردانه من
چراغ تابناک خانه من
صفا آوردی مشتاق دیدار
امیرم! منتی برما نهادی
که پا بر دیدهء مادر نهادی
به تو گفتم در اینجا پای مگذار
عنان مرکب خود را نگهدار
در این سامان بغیر از شور و شر نیست
شرافت جز بدست سیم و زر نیست
شرف اصلا خریداری ندارد
نجابت هیچ بازاری ندارد
همه درنده یک سر دو گوشند
همه گندم نما و جو فروشند
عبادت جای خود را بر ریا داد
صفا و راستگوئی از مد افتاد
جوانمردان تهی دست وتهی پای
لئیمان را بساط عیش بر جای
نصیحت ها ترا بسیار کردم
مواعظ را بسی تکرار کردم
که اینجا پا منه کارت خراب است
مبین دریای دنیا را همچو سراب است
ولی حرف مرا نا شنیدی
ز حوران بهشتی پا کشیدی
قدم را از عدم این سو نهادی
به (گند اباد) دنیا رو نهادی
به کیش من بسی بیداد کردی
که عزم این خراب اباد کردی
ولی اکنون روا نبود ملامت
فدای مقدمت . جانت سلامت
تو هم مانند ما مامور بودی
در این امد شدن معذور بودی
کنون دارم نصیحت های چندی
بیا بشنو ز مادر چند پندی
نخست انکه دائم با خدا باش
ز راه دشمنان حق جدا باش
ولی راه خدا تنها زبان نیست
در این ره. از ریاکاران نشان نیست
خدا جو با خدا گو فرق دارد
حقیقت با هیاهو فرق دارد
خداگو حاجی مردم فریب است
خداجو مومن حسرت نصیب است
خدا گو بهر زر خواهان حق است
وگر بی زر شود از پایه لق است
خداجو را هوای سیم و زر نیست
بجز فکر خدا فکر دگر نیست
مرو هر گز ره ناپاک مردان
ز ناپاکان همیشه رو بگردان
اگر چه عیب باشد راست گوئی!
ولی خواهم جز این راهی نپوئی
اگر چه دزد کارش رو به راه است
ولی دزدی به کیش من گناه است
اگر دستت تهی شد دل قوی دار
براه رشوه خواران پای مگذار
عزیزم !هوش خود را تیز تر کن
ز ابلیسان ادم رو حذر کن
تو با ما بعد از اینها خوبتر باش
انیس خانه و جان پدر باش
بود چشم امید من به دستت
منو جانم فدای چشم مستت
به عمر خویش با من با وفا باش
به پیری هم عصای دست من باش
دلم خواهد که بینم شاد کامت
نشیند مرغ خوشبختی ببامت
من از اول محمدنام کردم
تو را با زیبائی همگام کردم
خدا را از سر جان بندگی کن
به نیروی خدا رخشندگی کن
به دنیا چیزی که شهد زندگانیست
فقط یک چیز ......ان هم مهربانیست
پس از من یادگار من توئی
نشان از روزگار من توئی
دلم خواهد که روی غم نبینی
بجز اسودگی همدم نبینی
نصیحت های من پایان گرفته
ولی طبعم ز لطف تو جان گرفته
دوباره گویمت این پند در گوش
مبادا گفته ام گردد فراموش


پند مادر
