خاطرات دو سال و هشت ماهگی امیر جان
سلام عزیز مامان فرشته زیبایه من الان ساعت 12:30 شب ومن بی خوابی زده به سرم شما وبابا خوابید آمدم تا کمی واست بنویسم عزیزم سرما خوردی امروز دستگاه بخورو آوردم روشن کردم اما تو وروجک اینقد خاموش روشن کردی که جمش کردم ووقتی خوابیدی گذاشتم بالا سرت موندم از این علاقت به وسایل برقی !!!!!پارسال از دستگاه بخور می ترسیدی و امسال ... هر بچه ای بهونه اسباب بازی می گیره شما دنبال لامپ ووسایل برقی هستی نزدیک مهد یه مغازه تعمیرات الکتریکی شما هر روز دو دقیقه رو با لذت صرف دیدن آرمیچروسیم ودل وجیگر جارو برقی و... می کنی .دیروز با التماس از من چرخ گوشتی رو می خواستی تا باهاش بازی کنی وقتی با کلی دلیل وخواهش وتمنا واست توضیح دادم این خطرناکه فسقلی میگه آخه مامان می خوام ببینم چطوری هار(کار) می کنه
!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه من چی بگم دیگه بعد بابا برات توضیح داد چطوری کار می کنه شما هم با چشای گرد وبا تعجب نگا می کردی
حالا هم کلمه آرمیچرو یاد گرفتی ودم دقیقه می گی مامان برام آمیجر می خری
می گم آره عزیزم وقتی بزرگ شدی می خرم می گی خوب آمیجر نی نی ا می خری؟ 
فک کنم آخرش مهندس برق بشی .عزیزم از صمیم قلب آرزو می کنم همشه خوشبخت وسعادتمند وسلامت وعاقبت بخیر باشی.فرشته زیبای من شب بخیر خوابای خوب ببینی




خاطرات دو سال و هشت ماهگی امیر جان
